فاطمه کارگر

روز نوشت های فاطمه کارگر

فاطمه کارگر

روز نوشت های فاطمه کارگر

سلام خداجونم 🌺🌹🌺

دوستت دارم مهربونم 💓💓💓

 

خدایا تو این حس محبت رو ریختی توی دلم مگه نه؟ پس معنای این گل و قلب رو خودت خیلی بهتر از من می فهمی، می تونی یه تفسیر قشنگتر از من و منظور من داشته با‌شی، منظور من سطحی است محدوده ولی فهم تو بی نهایته.

 

پی نوشت:

 

دلم بگرفته بود اشکریزان بی‌تابی می‌کرد

 

الکی جاهای مختلف پرسه می زدم تا آرامش کنم اما نمی شد، گفتم الان موقع نوشتن است، از قضا دلمم شدید احساس نیاز به نوشتن کرد. تجربه ی نابی که تا حالا نداشتم، آن لحظه ای که احساس نیاز به نوشتن کردم را خیلی دوست داشتم حس بی‌نظیر و ارزشمندی برایم بود. 

 

شروع کردم به نوشتن غیر از پاراگراف بالا یک پاراگراف دیگر هم نوشتم، بلافاصله دلم آرام گرفت.

 

این آرامش را دوست دارم

آن بی قراری را هم 

پل نوشتن بین این دو را بیشتر. 

  • فاطمه کارگر

 

 

تجربه نشان داده که تعهدات را انتشار بدهم و فرآیند و نتیجه اش را در معرض دید بگذارم پایبندی و بهره وریم را به آن بیشتر می کند.

 

خب من امروز بخش جدیدی را در صفحات مستقل وبلاگ ایجاد کردم به نام نظارت بر مسیر.

 

در این بخش قرار است در قالب جدول میزان ساعات کاری روزانه ام را ثبت کنم. تا در آخر ماه کل زمان را محاسبه کنم و تلاش کنم ماه بعد آن ساعات کاری بیشتر از ماه قبل شود. 

 

این کار را در دفتر ثبت کارهای روزانه ام انجام می دهم اما محاسبه ی آخر شب فقط در همان روز خلاصه می شود، و برآوردی ماهانه ندارم.

 

از طرفی چون در اینجا به صورت عینی و به خلاصه ترین شکل ممکن (جدول) گزارش می شود، و وبلاگ هم هر روز بروز می شود، واضح و راحت و دردسترس است. 

 

و این خیلی نکته ی مهمی است، من قبلا در سررسید قبلیم که کارهای روزانه را ثبت می کردم گاهی برآورد هفتگی و ماهانه داشتم اما برگه و کاغذ محدودیت های خاص خود را دارند.

 سررسید که تمام شد آن نظارت ها را هم با خودش برد. 

 

اما در اینجا همه چیز هست حتی برآورد سالانه می توان داشت. جزئیات و کلیت را در کنار هم می توان داشت. 

 

علاوه بر ساعات کاری که برای هدف خواندن نوشتن می‌گذارم، همچنین میزان ساعات خواب و اتلاف وقت را هم گزارش می کنم. 

 

با آرزوی توفیق خودم😅

 

یاد کسانی افتادم که وقتی می خواهند خودشان را معرفی کنند می گویند من آقای فلانی هستم یا من خانوم فلانی ام یا من مهندس فلانی ام یا خانم دکتر فلانی ام، در صورتیکه گوش اکثر آدم ها می گوید این نوع معرفی اشتباه است، همان فامیلی یا اسم و فامیل بدون آقا یا خانم اولش کفایت می کند و هر چه جز این از جانب خود فرد صحیح نیست. 

 

بله با آرزوی توفیق خودم 

اشتباه یا درست گفتم دیگر 

 

 

 

  • فاطمه کارگر

در سر کلاس زبان انگلیسی دبیرستان یک دبیری داشتیم از ما چیزی را میخواست که من نمی پسندیدم، و او هم این نپسندیدن مرا نمی پسندید. 

 

سوالاتی بود در آخر هر درس، او از ما میخواست جوابش را جلویش یا در برگه ای بنویسیم و هر کس که اسمش را صدا بزند از روی برگه جواب ها را بخواند.

 

من به شدت از این کار متنفر بودم و نمی نوشتم در عوض دوست داشتم جوابی را که درست می دانستم، همان موقع سر کلاس فی البداهه بگویم نه اینکه از قبل حفظ کنم نه، اصلا حفظیاتم خوب نبود، و اگر خوب هم بود مسلما حفظ نمی کردم چون با آن نوشتن روی برگه فرق زیادی نمی کرد، با این ننوشتن خودم را وارد چالش می‌کردم و یادگیری خودم را محکمتر می کردم.

 

اگر اسمم را صدا میزد همان جا جواب را دست و پا میکردم و درست هم جواب می دادم.  

 

دبیر: مگر ننوشتی؟ 

_نه، اما مهم اینه که جواب درست رو دادم خانوم

+بعضی ها از شیوه ای که من میگم تبعیت نمی کنند، وقتی میگم بنویسین باید بنویسین، دیگه تکرار نشه

_🤨 (تکرار میشه، شیوه تو اشتباه می دونم، روش خودم بهتره. این جواب من حاصل یادگیری است، تعجب می کنم اینقدر مقاومت میکنی، این طوری که دقیق تر می تونی دانش آموزتو بسنجی)، این ها را با نگاه به او منتقل کردم. 

 

در کارشناسی، وقتی کنفرانسی داشتم. کامل برایش آماده نمی شدم و خودم را در صحنه ی زنده ی کلاس وارد چالش می کردم. 

 

در ارشد سراغ یادگیری نرم افزاری رفتم که استادم معتقد بود ٩٠ درصد اساتید ایران آنرا نمی دانند. و تا جایی که من مطلع بودم و با دانشجوها در ارتباط بودم، در رشته ی ما در بین دانشجوهای قبل ما ماقبل ما، بعد ما و مابعد ما کسی آنرا یاد نگرفته بود آن گونه که من تسلط داشتم. و سختی آن برایم چالش برانگیز بود و یادگیریش را لذت‌بخش کرده بود برایم. 

 

حال در عرصه ی نوشتن چشم اندازی را پیش رویم می بینم پر از صحنه های چالش برانگیز. 

 

هنوز آشنایی ندارم با هیچ کدامش: نه داستان کوتاه نه رمان نه فیلمنامه نه نمایش نامه، نه قصه برای کودکان نه شعر نه طنز نه زندگی نامه نه سفرنامه نه خاطره نویسی نه نقد... 

 

 هیچ کدامشان را اصولی نمی دانم ولی می روم سراغشان تا از پایه یادشان بگیرم. 

 

آن نرم افزار آماری را که در ارشد یاد گرفتم تا زمانی که چیز جدیدی برای ارائه به من داشت برایم جذاب بود اما از هنگامی که همه چیزش تکراری شد کسل کننده شد و با وجود اینکه کار با آن برایم سودآور بود اما رهایش کردم، چون معتقدم آدم باید کاری را انجام دهد که از آن لذت ببرد. 

 

در نوشتن اما حتی در یک سبکش، حس تکراری بودن نیست. تکرارش تنوع است و تحرک.

 

 

  • فاطمه کارگر

 

امروز کتاب همه چیز درباره نویسندگی خلاق را که می خواندم یاد حرف استادم افتادم که در ادامه بیان می شود. در کتاب گفته شده بود که:

 

فرآیند نوشتن هفت گام دارد که شامل سوژه‌یابی، برنامه‌ریزی، تحقیق، ساماندهی، تهیه‌ی پیش‌نویس، ویرایش و ارزیابی‌ می شود.

 

اما روند نوشتن معمولا به صورت الف ب پ نیست چون در حین نوشتن بارها عقب جلو می روید. در هر گام در طول مسیر و در هر خط و بندی (پاراگرافی) که می‌نویسید، تصمیم‌هایی می‌گیرید که روی نتیجه‌ی نهایی کار تأثیر می‌گذارد.

 

این تصمیم‌ها شامل سؤالات بسیاری است که شما از خودتان می‌کنید؛ مثل اینکه آیا شخصیت داستان من می‌تواند چنین چیزی بگوید؟ از کجا مطمئن شوم این تاریخ صحیح است؟ این کلمه انگار خیلی درست نیست، هان؟ چه جایگزین بهتری برای آن وجود دارد؟ آیا این صحنه واقعاً ضروری است؟ 

 

در ابتدا، ممکن است گرفتن تصمیم درست طاقت‌فرسا به نظر بیاید، اما هرچه بیشتر می‌نویسیدـ و بازنویسی می‌کنیدـ حس می‌کنید بهتر می‌توانید در این مورد تصمیم بگیرید.

 

این مسئله بازنویسی در این کتاب تجربه ی استادم را برایم تداعی کرد. استاد عزیزم در کلاس روش تحقیق عملی مان می گفتند:

 

وقتی بیان مسئله (بخشی از مقاله ی علمی) را نوشتید و صد در صد مطمئن شدید که کامل و خوب نوشتید پاره اش کنید و دور بیندازید، دوباره شروع کنید از اول رفرنس ها را مرور کنید و دوباره بنویسید، این بار هم صد درصد مطمئن شدید خوب نوشتید باز هم پاره کنید و دوباره بنویسید و سه چهار بار تکرار کنید، زمان بر است اما اگر این کار را انجام دهید به اندازه سه چهار سال درس در دانشگاه چیز یاد می‌گیرید هم کار غنی تری می شود هم خودتان از خودتان شناخت پیدا می کنید. 

 

استادم میگفت من کاری را که می نویسم سه هفته یک ماه ازش فاصله میگیرم تا آن ذهنیت اول از ذهنم برود وقتی بر میگردم انگار کسی دیگر آنرا نوشته. سطری نیست که نتوان آنرا بهتر و قشنگ تر بیان کرد، و از زاویه ی دیگری به آن نگریست.

 

من اهل بازنویسی نیستم، رویکردم در وبلاگ همان اول هرچه شد شد بوده تا حالا. 

نه اینکه بازنویسی را قبول نداشته باشم نه، تنبلی می‌کنم و بازنویسی را وقت گیر میدانم. 

 

اما با توجه به اهمیت بازنویسی و تاثیرش در یادگیری می خواهم کم کم، همین اول نمی گویم هر روز، کم کم شروع کنم و گاهی پست همان روز را یا گاهی پست های قبلی را بازنویسی کنم.

 

حس می کنم آن پاره کردن یک نوشته بعد از اطمینان از همه جهتش، یک مزه ی خاصی بدهد نمی دانم تلخ است یا شیرین ولی دوست دارم تجربه اش کنم. 

 

شما هم می توانید این بلای پربرکت را سر نوشته های دلبندتان بیاورید. 

 

  • فاطمه کارگر

امروز مجموعه داستان های کوتاهی را می‌خواندم، داستان اولش خیلی به دلم نشست خصوصا اینکه واقعی بود، داستان های وسطش اصلا به دلم ننشست حتی رغبتی برای خواندن ادامه ی کتاب نداشتم.

 

اما تا آخرش خواندم، گفتم شاید داستان بعدی ایده ی خوبی داشته باشد مثل داستان اول.

 

داستان یکی مانده به آخرش هم در نقطه ی اوج داستان که در پایان بیان شده بود قطره ای اشک را از ته دلم جاری کرد.

 

فقط این دو داستان را دوست داشتم: چون قلم خوبی داشت و پیام ارزشمندی را ارائه می داد. و درعین حال بر اساس واقعیت بود.

 

یاد کلاس کارورزی دانشگاه افتادم که سر کلاس دانشجوها نقش مشاور مراجع را بازی می کردند، معمولا با یک مشکل ساختگی و فرضی. من داوطلب شدم، استادمان می گفت مراجع فلان مشکل مثلا اضطراب امتحان داشته باشد. 

 

من گفتم استاد من مراجع میشم ولی مشکل واقعی رو میگم نمی تونم فیلم بازی کنم و یک مشکلی رو که تجربه نکردم وانمود کنم که تجربه ش کردم.

 

بنابراین مشکلی که آن موقع باهاش درگیر بودم یعنی سرعت کُندم در انجام امور را مطرح کردم. 

 

از آن طرف که مشاور می شدم به مراجع تاکید داشتم که مشکل واقعی را مطرح کند تا یک جلسه ی مشاوره ی واقعی داشته باشیم.

 

در داستان آنقدر مطالعه ندارم که نظری بدهم به قول استاد عزیزم که‌ میگفت در نوشتن مقاله علمی کلی گویی نکنید، در هر زمینه ای نظر ندهید، فقط در حیطه ی تخصصی که دارید و در آن خوب مطالعه کردید نظر بدهید.

 

اما بر اساس این چند داستانی که خواندم حس درونم را  بیان میکنم اینکه به نظر می رسد داستان هایی را می پسندم که بر اساس واقعیت نوشته شده باشد و از طرفی خوب بیان شده باشد و پیام ارزشمندی را منتقل کند.

 

اینکه همه ی داستان ها بر اساس واقعیت نیست و همیشه محقق نمی شود محتمل است.

اما نویسنده می‌تواند طوری با داستان و شخصیت هایش عجین شد که با ذهنی هضم شده در پیچ و تاب داستان در همه ی صحنه هایش حضور داشته باشد و همچون واقعیت انگار که خودش تجربه کرده داستان را بیان کند. 

 

البته به نظر می آید که مرز مشخصی نیست که داستان واقعی را از غیرواقعی به طور حتم تشخیص داد، مگر آنکه در قبل و بعد داستان ذکر شده باشد که بر اساس واقعیت است. 

 

از طرفی اگر داستان پیام ارزشمندی را منتقل نکند و قلم پخته یا شیوه بیان جذاب و ادبی هم نداشته باشد، یعنی نه زیبایی صوری و نه زیبایی مفهومی داشته باشد من چرا باید آنرا بخوانم؟ 

 

اگر ایده ی خوبی برای داستان انتخاب نشده لااقل جذابیت های ادبی که می تواند داشته باشد که مخاطب از آنها بهره مند شود. 

 

حُسن خواندن داستان های بد این است که اولا آشنا می شوی با داستان ضعیف، دوما وقتی داستان خوب را ببینی به آن چنگ می زنی و قدرش را می دانی. 

 

البته رویکرد دیگری هم هست اینکه از همان ابتدا داستان ها یا کتاب های خوب را بخوانی و آن وقت دیگر تحمل خواندن کتاب های سطحی را نداشته باشی.

 

ذائقه ات با کتاب های خوش و قوی خو گرفته باشد. و وقت عزیزت را به پای کتاب های نمیدانی چطور است، و شاید خوب باشد نگذاری، حداقل در آغاز راه بهتر است که کتاب ها و داستان های مطمئن و پخته ای را مطالعه کنی.

 

چه اصراری است که کتاب های درجه پایین را بخوانی موقعیکه دریایی از کتب غنی وجود دارد. 

 

این ها را به خودم می گویم که علاقه ی کاذبی پیدا کردم به خواندن کتب کم حجم. یعنی درگیر کمیت شدم. و حس تنوع طلبیم را پاسخ می دهم.

 

انگار که نتوانم پای یک کتاب حجیم بمانم و به اتمام رساندنش برایم مشکل است باید دلیلش را بیابم و خودم را پای کتاب های نامطمئن تلف نکنم. 

 

کلی لیست خوب از کتاب های خوب وجود دارد که توسط افراد مطمئن که آنها را خوانده اند معرفی می شود، چرا با وجود آنها خودم را درگیر انتخاب کتاب کنم.

 

به نظرم باید در آغاز راه کتاب های خوب را خواند و خواند و خواند. 

و درگیر آفات خواندن نشد مثل این چیزی که من گرفتارش شدم.

 

خوب شد این پست را نوشتم یکی از مشکلاتم را فهمیدم.

 

در ابتدا بنا نبود به اینجاها کشیده شود. اما جریان نوشتن مرا به این سمت سوق داد به سمتی که عملم زیر ذره بین سنجش قرار گرفت. سنجیدن کار عقل است و منجر به انتخاب می شود انتخاب بین خوب و خوب تر. بین بد و بدتر، انتخاب بهترین از بهترها.

 

در اینجا انتخاب بین دو گزینه ی خواندن کتاب های سطحی و عمیق مطرح شد. اگر به عمل خواندن کتاب های عمیق منجر شود تغییر صورت گرفته.

 

من عاشق تغییرم. تغییری که پشتش فکر باشد. 

 

با وجود سادگی این انتخاب و اینکه در ذهنم بود اما در عمل خلافش را انجام می دادم یعنی کتاب های نامطمئن را می‌خواندم.

 

اما چرا امشب اینقدر واضح تر می بینمش؟

 

چون به قول استاد کلانتری (در گفتگویی که با امید جهانداری در اینستا به صورت لایو داشتند) نوشتن باعث فکر کردن می شود. 

 

امشب نوشتن، خوب مرا به فکر، به انتخاب، به تصمیم سوق داد و انشاءالله در روزهای آتی به سمت تغییر بکشاند. 

 

نوشتن تو را ابتدا به فکر سپس به سنجش و در نهایت به تغییر می رساند. 

 

نوشتن تغییرات را به همراه دارد. 

 

 ممنونم ازت نوشتن تو آینه ی شفاف من در زندگی هستی. 

صفحه ذهنم را واضح نشانم می دهی، آنرا پیش رویم می گشایی.

  • فاطمه کارگر

 

یک علاقه ی عجیبی دارم. چند سال است همراهم هست، اینکه دوست دارم در شبانه روز ۴ ساعت بخوابم ولی چهار ساعتی که با کیفیت باشد و در عین حال برای جسم و روحم ضرر نداشته باشد.

 

بخاطر این علاقه هر جا مطلبی در مورد خواب ببینم توجهم سمتش می رود.

 

امروز هم در این زمینه کتاب چرا خواب می بینیم را مشغول خواندنش شدم. 

 

 یاداشت هایی از نیمه ی اول کتاب برداشتم، رویشان فکر کردم و تداعی هایی برایم داشت که در ادامه می آید:

 

 «خواب Rem یک مرحله از خواب است که بعد از ٩٠ تا ١٢٠ دقیقه از شروع خواب رخ می دهد که با حرکات سریع چشم همراه است، و خواب و رویا دیدن در این مرحله تجربه می شود».

 

پس برای خواب دیدن باید حداقل یک ساعت و نیم از خوابمان گذشته باشد اما من زمان هایی را به یاد دارم که در حالت چرت و خواب لحظه ای کلی خواب دیدم.

مثلا همین چند وقت پیش بین هزارکلمه نوشتنم که کلا نیم ساعت زمان نوشتنشان طول کشید خواب دیدم.

خواب سبک لحظه ای و چرت گونه بود اما کلی صحنه ی خواب دیدم. و با قطع شدن جریان خواب و بیدار شدن و تایپ کردن و دوباره چرت زدن، دوباره خواب دیدن هم رخ داده. 

 

همین طور خواب های کوتاهی را به یاد دارم نه اینکه فقط فکر کنم کوتاه بوده، نه ساعت و زمان خودش گواه و شاهد معتبری بوده که کمتر از ٩٠ دقیقه بوده، ولی در همان کوتاه ها خواب دیدم. 

 

خب این تناقض را چطور حل کنم؟ خوب است در موردش در مورد خواب Rem سرچ کنم و بیشتر بخوانم. 

 

در جای دیگری از کتاب گفته شده اگر بعد از هفتاد ساعت یا سه شبانه روز یک انسان نخوابد در معرض سکته و مرگ زودرس قرار می گیرد. اما می توان با ورزش های سنگین و سخت جسمی و روحی به یک توانایی رسید که بتوان بر طبیعت جسم مسلط شد و زمان خواب را مهار کرد. مثل مرتاض های هندی که می توانند هفته ها نخوابند. 

 

جالب است دوست دارم بدانم آن مرتاض ها کیفیت بیداری شان چگونه است. 

با یک فرد معمولی که هر شب می خوابد و زمان بیداری کمتری را نسبت به او تجربه می کند چه تفاوت های دارد در میزان بهره وری. 

دوست دارم بدانم کدام گروه بیداری با کیفیت تری دارند یا اینکه تفاوتی ندارند. 

 

در جای دیگری از کتاب بیان می شود که «در خواب روح از تن جدا می شود و در عوالم دیگر سیر می کند و اطلاعات کسب می‌کند و در قالب رویا نمایان می شود. که بنا بر توان روح یا در ذهن می ماند یا فراموش می گردد». 

 

گفته عوالم دیگر یعنی عالم هایی غیر از این دنیا، که از آنها آگاهی نداریم و به طور ملموس ندیده ایم. این پرواز روح به آن عالم ها می تواند دریچه ای باشد برای فرضیه سازی، درک و شناخت حتی در صورت امکان تسخیر یا سفر به آن عوالم. 

 

این رفتن و سیر روح در عوالم دیگر می تواند چون خبررسانی باشد، چون کسی باشد که با طی الارض و طی الزمان، از زمان و مکان گذشته و سفری در زمان کرده و برای ما بی خبران از آینده، صحنه ها و خبرهایی را بیاورد. 

 

یک چیزی را خیلی دوست دارم محقق شود برایم. اینکه بتوان به طور عملی از عمل خواب و خواب دیدن در راستای اهداف اختصاصی بهره برد البته به شرطی که در آن صورت ضرری متوجه جسم نباشد. 

 

 

  • فاطمه کارگر
هدف اول: رونویسی صد صفحه دیگر از نهج البلاغه 
هدف دوم: رونویسی یک جزء از قرآن 
هدف سوم: مطالعه روزانه یک کتاب کم حجم (حداکثر صد صفحه)
هدف چهارم: خواندن یک کتاب حجیم تا آخر ماه
 
در آخر آذر همینجا در ادامه ی این پست گزارش می دهم که با این اهداف چه کار کردم و چند درصد از هر هدف را عملی کردم.

آبان ماه هم اهدافی مشابه چیدم و نتیجه اش را اعلام کردم. 

 

 

 

خب حالا وقت سنجش است ببینیم آذرماه چی کار کردم:

 

هدف اول یعنی رونویسی از نهج البلاغه 70 درصدش عملی شد یعنی 70 صفحه رونویسی کردم.

 

هدف دوم یعنی رونویسی یک جزء از قرآن ۵٠ درصدش یعنی نصف جزء رونویسی شد.

 

هدف سوم خیلی کم زیر 5 درصد عملی شد. 

 

هدف چهارم ۵٠ درصد عملی شد. 

​​​​​​

  • فاطمه کارگر

 

چند وقتی است در ذهن دارم کمی مطالعه پژوهشی داشته باشم. 

 با بعضی متغیرهای روانشناختی مثل کیفیت زندگی و... بیشتر آشنا شوم.

 

بنابراین تصمیم گرفتم جهت عملی کردن این فکر بخش مستقلی را در اینجا در نظر بگیرم تا در معرض انتشار آنرا جدی بگیرم.

 

فعلا تا آخر آذر ماه صفحه ای را با عنوان  «دمکی در پژوهش ها» در بالای وبلاگ ایجاد کردم. و هدفم این است که در آن مطالب علمی و مستند بگذارم.

 

در آخر آذر در مورد این صفحه تصمیم خواهم گرفت که همچنان حضور داشته باشد یا نه. 

  • فاطمه کارگر

 

 

امروز کله صبح که میخواستم صفحات صبحگاهی را بنویسم مشکلی پیش آمد مشکلی جدی که نزدیک بود بی خیال نوشتن شوم.

 

_بی خیال بابا نمیخاد بنویسی می بینی که برگه نیست بنویسی

+یعنی امروز توی جدول عادات روزانه جلو عادت صفحات صبحگاهیم پرچم فتح رو نذارم؟

_راست میگی اینجوری که بد میشه، خب بیا توی دفترچه یادداشت گوشیت بنویس

 

+آخه صفحات صبحگاهی رو باید با قلم و کاغذ نوشت 

_خب چاره ای نیست 

+باشه توی گوشی می نویسم:

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

صفحات صبحگاهی

30 آبان 99

سلام سلام سلام

امروز سی آبان آخر آبان ماهه و من در پایین خوابیدم،  بالا مهمان است، و من یادم شد موقع اومدن از بالا برگه بیارم برای اینجا. الان دارم توی دفترچه یادداشت گوشی بالاجبار می نویسم. چون برگه ندارم. خب حالا همین جا مینویسم. یادم باشه که آزادنویسیه و بی وقفه باید بنویسم. 

راستی یه چی، دیشب در سایت فاطمه رستم زاده که بودم همش رمان می نویسند ایشون و ادامه دار است جالب است دستی در رمان دارن ایشون، هر کسی در نوشتن هم در زمینه ای قوی است. 

 

+ای بابا اینجا اصلا صفحات صبحگاهی نوشتن مزه نمی ده. 

_بهانه میاری که از زیرش در بری؟ 

+نه جون تو، یه فکری کردم

 

_چه فکری؟ 

+ میخام صفحات صبحگاهی امروز رو درجانویسی کنم نظرت چیه؟ 

_روی کدوم برگه اونوقت؟ 

+چندتا برگه لای دفتر ثبت برنامه های روزانه  آوردی

 

_نه نه، اصلا حرفشم نزن، یکیش که لیست کتاب هایی که آبان ماه می خونمشون، اون که نه، اون لیست کتاب های دیگم که تعداد صفحاتشم جلوش نوشتم اصلا اصلا نمیذارم روشون تعصب دارم، شانست دفتر ثبت برنامه ها هم همین دیشب صفحه ی آخرش بود و تموم شد و یک برگه ی خالی هم نداره. مگه اینکه اون برگه ی لیست کارهای روزانه رو بهت بدم

 

+همون نیمچه برگه رو میگی خسیس؟ 

_بله همون، نصف برگه یا یک برگه، صاف یا نوشته شده چه فرقی میکنه؟ مگه درجانویسی نیست تو بگو یک خط فضا. 

+اون که آره فرقی نمیکنه، باشه ممنون از سخاوتت، روی همون نیم برگ می نویسم. 

 

_اوکی پس زمانی که هر روز برای سه صفحه صفحات صبحگاهی می ذاری رو در نظر بگیر و توی اون تایم این نیم برگ را به اندازه سه صفحه ازش بهره ببر.

+باشه 

 

 

تولد درجانویسی  

 

یک عادتی دارم، دفترهای تمام شده، برگه های باطله ای که می خواهد دو ریخته شود را چک می کنم و برگه های سفید نانوشته ی داخلش را که زیاد هم هستند را جدا می کنم و نگه می دارم، یا مثلا برگه آچارهایی که در دانشگاه، پیش‌نویس تحقیقی بود و یکرویش صاف بود را هم نگه می دارم تا از آنها استفاده کنم، آنها را در پوشه هایی جمع آوری کرده ام. 

 

الان از آنها در تمارین نویسندگی استفاده می کنم. 

 

در روزهای اول آشنایی با سایت استاد کلانتری که با تمرین رونویسی از دو صفحه ی اول کتاب های جدید آشنا شدم، این تمرین را روی این برگه ها می نوشتم. 

 

در بین این برگه ها، گاهی دردودل شخصی، خاطره ای تلخ یا کپی مدارکی بود که دوست داشتم وقتی دور ریخته می شود آنها را ریز ریز کنم بعد دور بریزم، اما حوصله ی این کارِ زمان بر را نداشتم. 

 

بنابراین آمدم با تبر خودکار بر روی هر کلمه و خطش آنقدر ضربه زدم که از تکرار ضربات، ابهت آن کلمات پیش رویم شکسته شد و دیگر نیازی به ریز ریز کردن آن کلمات محو شده از دیدگان نبود. 

و حتی از له و لورده شدنشان با کتک های ابزار محکم و سمج من، دلم هم به حالشان می سوخت. 

 

بعضی از خاطرات تلخ را که آن برگه ها در دل خود نگه داشته بودند و چون باری بر دوششان سنگینی می‌کرد و بر دل من نیز با این رقص هنرمندانه ی بجای استاد عزیزم جناب خودکار، 

بار را از دوش برگه های امین و از پیچ و تاب دل من بر می داشت و آنجا دقیقا در آن شلوغی پیش رویم اثر درمانی نوشتن را حس می کردم. 

برداشتن این بار را با هر بار حرکت بر روی آنها، ذره ذره با هر کلمه ای که غیبش می زد حس می کردم، سبک می شدم. 

 

گاهی هم پیش می آمد تمرین رونویسی را تمام نکرده بودم برگه ام تمام می‌شد و نیاز به برگه جدید پیدا می کردم. اما بخاطر تنبلی از جا بلند نمی شدم، و روی همان برگه ای که نوشته بودم اولش فشرده تر و خط در پر می نوشتم، اما باز هم از تمرین بود و فکر فرسنگها میلی متر طی کردن حوصله ام را مجاب نمی کرد که از جایم بلند شوم و برگه ی خام بیاورم بنابراین بر روی همان نوشته های قبلی بارها و بارها می نوشتم. 

و دیگر چیزی بیش از فشرده و ایمپتری نوشتن میشد چون خط در پر که بود خواندش واضح بود اما یکبار که از رویشان رد می شدی دیگر خوانا نبودند. 

 

پس به طور خلاصه در دو محل درجانویسی خودش را به من نشان داد یکی آنجا که مثلا در خاطراتم اسامی بود حرف هایی بود که نمی خواستم اثری از آنها بماند و بجای ریز ریز کردن چندین بار با بولدوزر خودکار از رویشان رد شدم تا آن کلمه ها از صحنه ی روزگار دل من و کاغذ نیست شوند. 

 

دوم آنجا که حوصله ادا در می آورد و حریف تنبلی نمی شدم تا بر غلبه بر آن بذر کلمات را بر روی زمین دست نخورده و تازه ای بپاشم. بنابراین ترجیح می دادم برگه ی بیچاره را با خونابی (خون آبی) خودکار بیشتر از نیازش آبیاری کنم. 

 

پس درجانویسی در اینجا یعنی بر روی کلمات و خطوط نوشته شده حداقل یکبار با خودکار رد شدن، یا گوشه گیری قلم در گوشه ای از کاغذ. 

 

درجانویسی خودکار بر روی کاغذ مثل راه رفتن بر روی ترمیدل است. خصوصا اگر بر روی کلمه ای یا در گوشه ای از برگه زوم کنی و بدون حرکت دست بنویسی. 

 

اسمش را درجانویسی گذاشتم اما درجا نمی زند فقط در یک جا بارها می نویسد درست مثل ترمیدل که کیلومترها مسافت قدم برداشته می شود می تواند هزاران کلمه بنویسد. 

 

یک خطر درجانویسی برای من بدخط شدن است. 

 

درجانویسی امروز مرا از درجا زدن حفظ کرد. و در نبود سه صفحه برگه یک برگه نیم وجبی  وظیفه ی سه صفحه را برایم انجام داد.

 

عکس هایش را هم پشت و رو گرفتم. 

 

 

  • فاطمه کارگر

 

-چرا اینقد به من کتاب هدیه می دی؟

+چون تو خاصی و موثری

-یعنی چی خاصم و تاثیرگذارم؟

 

+ببین این کتابی که بهت هدیه دادم الان بازش کن

-خب بفرمایید

 

+ببین این یک کتابه از چی تشکیل شده؟

-از شیرازه و جلد و ورقه های کتاب و نوشته جات

 

+ببین اگه این جلد محکم نباشه ورقه ها کنار هم قرار دارند؟

-نه پراکنده می شند

+درسته پراکنده می شند دیگه شکل کتاب رو ندارند دیگه هویت کتاب رو ندارند

 

+هر جامعه از دو اقلیت و یک اکثریت شکل گرفته؛ کسانی مثل تو که خیلی کم اند نخبه هان شما این جلد روی کتاب هستید، یه عده ی دیگه هم نخبه هستند که آنها جلد پشت کتابند، اما دشمن روی آنها برنامه ریزی می کند و شما دو گروه اقلیت این طیف اکثریت جامعه را، این ورقه های نازک کتاب را می توانید مثل خودتان محکم و استوار کنید حال  شما در جهت هدایت و نخبه های جلد پشتی در گمراه کردن.

 

 اکثریت جامعه به حداقل ها قانع اند و طیف خاکستری جامعه را در برگرفتند. شما نخبه های حداقلی می توانید تاثیرگذار باشید آن اکثریت را به سمت خود بکشانید و آنها را هم نخبه کنید، اگر شماها دیر بجنبید و شل کار کنید و به وظیفه تان عمل نکنید، آن نخبه های جلد پشت کتاب می توانند اکثریت را به سمت خود بکشانند. اگر نبوغ تان را در این راه صرف نکنید کم کم جزء اکثزیت می شوید که کسی از آن اقلیت ها بر شما تاثیر خواهد گذاشت که در این صورت ریسک دارد که کدام گروه از اقلیت ها به سمت تون بیاد.

 

+ حالا قانع شدی چرا اینقدر بهت کتاب هدیه می دم؟

-منظورت اینه که من نخبه ام؟

 

+آره. نخبه از لحاظ من یعنی یک سروگردن از هم سن های خودت بالاتر باشی، در هر زمینه ی مثبتی (هنری، علمی، هوش، ورزشی و هر حوزه ی دیگری). و من می بینم که با همسالانت چقدر تفاوتت زیاد است. پس تو می توانی روی آنها تاثیر بگذاری، قبل از آنکه طعمه ی آن گروه نخبگان در زمینه ی منفی شوند.

 

+ و معتقدم نخبه ها باید مطالعه شون قوی باشه و بیس نظری شون محکم باشه، نباید مثل اکثریت استدلال هاشون آبکی باشه.

 

+این کتابی که درنظر گرفتم می تونه از پایه تو رو در برایر سوالات اکثریت و نیرنگ های آن اقلیت مقابل در این حوزه ی خاص مثل کوه نگهت داره که نه تنها دفاع کنی که در مواقعش حتی احاطه کنی و موقعیت رو در دست بگیری.

 

+این کتاب رو بخون، خلاصه ی کتابه، هرچند خودش کتاب مستقلیه و اسم مستقلی هم داره، اما اصل کتاب رو هم که حجیم و قطوره در کتابخونم دارمش. نسخه صوتیش رو هم دارم، دوست داشتی در اختیارت می ذارم.

 

-ممنونم

+ایشالله خوشت بیاد.

  • فاطمه کارگر